راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

یه خاطره خیلی بد

  دوستان گلم خیلی ممنون که به وبلاگ ما سر میزنید و جویای احوال رامیلا هستید و دوست دارید ببینید که حالش بهتر شده و سوختگی صورتش بهتر است یا نه، چند روزیه که دارم فکر میکنم که از عکسهایی که از رامیلا گرفتم رو توی وبلاگش بزارم یا نه، چون این عکسها مربوط به زمانی است که صورت قشنگش سوخته بود و یک سری عکس هم مربوط به 2 و 3 روز گذشته است که خیلی خوب شده گرفتم، نمی دونم دو دل هستنم که بزارمشون یا که نزارم راستش حالش که خدارو شکر خیلی خوبه فقط یکمی دندونهاش اذیتش میکنه چون داره دندونهای تازه و جدید در میاره و گرنه هم سوختگی صورتش و هم خدارو شکر حالش بهتر شده هر چند خیلی خیلی لاغر شده تو این مدت بچه ام خیلی خیلی آب شده البته زیاد نگران ...
27 آذر 1390

زمین خوردن رامیلای مامان

    دیشب عکسها رو وقتی گرفتیم از آتلیه بر میگشتیم تصمیم گرفتیم که بریم خونه مامان من یعنی همون آنا اینا که یک سری بزنیم و هم عکسهای رامیلاجونو نشون بدیم که یه چند دقیقه ای رامیلا با داییش بازی کرد و بعد بهونه میگرفت که بره بیرون، بابا اتا هم که دلش سوخت بردش تا سر کوچه که هم روزنامه بگیره و هم رامیلا خانم هم یه تابی بخوره که فرشته کوچولوی مامان فداش بشم دورش بگردم خورد زمین و لباش یکمی پاره شده بود خانم خانوما تازه یاد گرفته دست تو جیبش کنه که دستاشو گذاشته توی جیبش و شروع کرده به راه رفتن که تعادلش بهم میخوره و باعث میشه که بخوره زمین و این زمین خوردنش یک طرف و صورتش پر از خون شدن یکطرف وقتی برگشت دیدم پایین لپش...
1 آذر 1390

کنجکاوی دخترکم

                                  دو سه روز پیش اومدم می بینم خانم خانما رفته سراغ کیف لوازم آرایشی منو یکی از رژ  لبامو برداشته ترتیبشو داده، وقتی مشغول یکاری میشم خوب از فرصت استفاده می کنه میشینه فکر میکنه که باید ترتیب چی رو بده و دست به چه چیزایی بزنه که من و یا بابا اتا اعجازه نمیدیم این هم چند از عکسهای که داشت با رژ لب کلنجار می رفت . ...
14 آبان 1390

فرشته مامان

قربون اين شيطوني هات برم . ماماني فدات بشه، ديروز سر كار خيلي خسته شده بودم وقتي رسيدم خونه آنا تا بيام دنبالت ديگه نا نداشتم اوج خستگيم بود اصلاً حوصله نداشتم، راميلا طبق معمول هر روز هم سر حال بود و شيطنت مي كرد و دورو ور من هم مي چرخيد وقتي يكمي از كارام انجام دادم و نشستم دخملم اومد نشست روي پاهام با چشمان مظلومش زل زد تو چشمام كه خودش رو يكمي لوس كنه بعد هم با اون لبهاي خوشكلت يه بوسه زدي به لپم اينقدر خوشحال شدم و تمام خستگيم با اين كارهات بر طرف شد .   ...
19 مهر 1390
1